مثه آدمی که قندش بالاست ، هر چقدر پرهیز کنه اما گاهی بازم دلش میخواد یه ناخونکی بزنه ...
دلتنگی هم همینطوره ؛ درست موقعی که فکرشم نمیکنی وسط یه خیابون آشنا گیرت میندازه و توام هوایی میشی ؛ هوایی روزای قشنگی که از قشنگیاش یه مشت خاطره مونده و یه بغض ناتموم ...
خدانکنه یه عطرِ آشنا غافلگیرت کنه ؛ تقریبا کارت تمومه ؛ وقتی نصف روزای باهم بودنو تو امنیت آغوشش گذرونده باشی عطر تنش میشه یکی از واجبات زندگیت ؛ اونوقت تصور کن وقتی دیگه نباشه ؛ وقتی دیگه نداریش ، یه جایی یهویی یه عطر آشنا دیوونت کنه ... حالا هی خودزنی کن ؛ خاطره ها رو بالا پایین کن ، هی قلبت تندتر بزنه ، هی نم اشک بیاد تو چشات ، هی بال بال بزن ... اما دیگه نداریش...
برچسب: شماره۴۰,
نویسنده: آرشان قاسمیپور