خرید بک لینک
ای فاتحِ بی لشکر من خانه ات آباد ... کاش انقد قدرت داشتم تا به جای اینکه پشت این کلمات پنهان بشم و حسای نگفتمو بریزم تو این صفحه ، بغلت می کردم و اندازه یه قرن دلتنگی بو می کردم عطر تنتو ...

انقد خستم از این تنهایی تحمیلی و ناخواسته که انگشتام یاری نمی کنن واسه نوشتن ، انگشتایی که یه روزی وصل بود به دنیای دستای گرم و نجیب تو ... به غمگین ترین حالت بهتِ بعد رفتنت دچارم ... اصلا حواست بود سالگرد شش سالگی این عشقِ جوونمرگو ؟ چقد بغض آب نشده داشتم ، چقد دلتنگی ورق نزده ، چقد آشوبِ و دل به هم خوردگی جایِ خالیت که الالن انقد بزرگ شده که میشه توش زندگی کرد ... قد کشیدم تو این غصه ها ، مثه همونوقتا که تو بغلت قد می کشیدم و از همه دنیا عاشق تر بودم ... دیگه حتی شک دارم یادت بیاد منو ... یادت بیاد اون گرمی و حرارتو ...

تنور دلت گرم ...

برچسب: نویسنده: آرشان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی